X
تبلیغات
داستان زندگی بهاره

داستان زندگی بهاره

من بهاره هستم!

با سلام خدمت شما دوستای خوب و عزیزم

 

 وای وای و هزاران وای دیگه که من اینقدر دیر دیر داستانمو مینویسم و اصلا به شما دوستای

گلم سر نمیزنم ولی به خدا تقصیر من زیادنبود . اتاق من و خواهرم مشترکه و کامپیوتر هم تو

همین اتاقه .حالا خواهر من تقریبا 15 روزی درگیر امتحانات دانشگاهش بود .و توی اون مدت

به خاطر اینکه رعایتش میکردم زیاد نمیومدم تو اتاق .به جز شبها که گاهی هم دروغ چرا

اینترنتم یه سری میزدم و گاهی هم با یه دوست قدیمی چت میکردم . الان حتما تو دلتون

میگین خسته نباشی...ولی خواهشا بهم حق بدین آخه از وقتی هم که یارانه هارو ورداشتن

مامانم اجازه نمیده در طی روز بیام نت .خلاصه اوضاعیه...تازه بعدشم درگیر کنکور

کارشناسیش بود خواهرمو میگم.بعدم که خانه تکانیوخرید عیدو وای که من چقدر مشکل

پسندم باور کنید وقتی میخوام برم خرید بر عکس همه که شادن من کلافه و غمگینم چون

خودمو میشناسم که واسه حتی یه اسپری خریدن باید 10 تا مغازه برم بعد تو هر کدوم 20 تارو

تست کنم تازه بعدشم دیگه از رو ناچاری اسپریی رو میخرم که حالم از بوش خراب میشه و با

هر دفعه استفاده ازش سر درد میگیرم .حالا یه چیزی بگم شاخ در بیارین و با بهاره ای که الان

دیگه 27 سالشه بهتر آشنا شین .وقتی میخوام برم مانتو بخرم رسما گریم میگیره و باور کنید

که بارها حتی وسط خیابون گریه کردم خوب حالا میگم واسه چی اول اینکه راحت 4 روز باید

وقتمو فکرمو بزارم واسه انتخابش.دوم اینکه خسته میشم پا دردو کمر درد میگیرم از بس که

این خیابونارو بالا و پایین میرم  .سوم اینکه مانتویی رو که مد نظرمه تو هیچ مغازه یی پیدا

نمیشه . چهارم اینکه بعد کلی گشتن تو یه مغازه بالاخره یه مانتوی شیکو قشنگ تقریبا

همونی که مد نظرمه پیدا میکنم و با کلی ذوق و شوق چشام از خوشحالی گرد میشه اشک

ذوق تو چشام جمع میشه و حتی خودمم تحسین میکنم به خاطر تلاش بسیارم واسه پیدا

کردنش خلاصه با دستانی لرزان از شادی از فروشنده مانتو رو میگیرم و میرم اتاق پرو که ب

پوشمش . تو اتاق پرو در حین در آوردن مانتوی خودم  از تنم هزاران بار خودمو با مانتوی جدید

بر تن تجسم میکنم وای که چقدر زیبا شدم خدایا ... یه دفعه با صدای مامانم از پشت در اتاق

پرو که بهارم پوشیدی مامانم به خودم میام و خلاصه از عالم رویا بیرون میام و تند تند شروع به

پوشیدن مانتو میکنم وااااااااااااااااااااااای نه کل رویاهام به یک باره جلوی چشام مثل یه

شیشه میشکننو میریزن رو سرم   . هم خیلییییییییییی تنگه وهم خیلی کوتاه اصلا اندازه ی

من نیست و بدیش اینجاس که بفهمی این آخرین سایزشه .نمیدونم حالا بهم حق میدین که

وسط خیابون زار بزنم یا نه.............. پس خواهشا درکم کنید که تو این مدت نتونستم باهاتون

در ارتباط باشم. ولی بهتون قول میدم بعد عید حتما زود زود بیام پیشتون .چون قراره که جای

کامپیوترو عوض کنیم .وقتی بره تو اتاق بغلی دیگه هفته ایی 1 بار میامو از احوالتون با خبر

مشم ولی شمام قول بدین تنهام نزارین .ما قراره واسه عید طبق یه عادت قدیمی همه خونه

مادربزرگم اینا( سنندج)جمع بشیم و دور هم 13 روز عیدو بگذرونیم .پس شاید دیگه نتونم بیام

تا بعد عید .از همین جا  از توی اتاقم از پشت شیشه ی مانیتور واسه همتون دعا میکنم که

عید بهتون خوش بگذره و سال جدید که سال خرگوشم هست سالی پر از سلامتی و آرامش و

شادی و موفقیت واسه خودتون و خونواده ی گلتون باشه . لحظه ی سال تحویل مارو از دعای

خیرتون بی نصیب نکنید. دوستون دارم چون لایق دوست داشتنید .

 

 

 

در لحظه تحویل سال

 

                در دعای سحرت

 

                            در مناجات خدایی شدنت

 

                                             هرگز از یاد نبر

 

                                                          من جا مانده بسی محتاجم

 

            (التمــــــــــــاس دعــــــــــــــــــا)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 1:47 توسط بهار| |

 

سلام به همه ی شما دوستان خوب و ناز خودم

 

من باز خوشحالم ولی ایندفعه به خاطر این نیست که دوست قدیمیمو پیدا کردم نه. ایندفعه

 

گمش نکرده بودم که بخوام پیداش کنم بر عکس کاملا میدونستم که کجاس ولی به خاطر

 

درگیری های روزگار ازش بی خبر بودم .و حالا از حال و احوالش با خبر شدم و خیلی

 

خوشحالم . و خدارو شکر میکنم به خاطر اینکه تو این دنیایی که سراسر مشکلات و غم و

 

...شده به ما دوستهایی رو داده که وجودشون مایه ی دلگرمی و سر بلندی ماست.من باز هم

 

خدا رو شکر میکنم که بهمون این فرصتو داد که دوباره از حالشون با خبر شیم و برای چند

 

ساعتی از تمام ساعت های این دنیا باهاشون هم صحبت بشیم ...

 

 

 

خوب دوستای من بریم و بقیه ی داستان زندگی بهاره رو با هم ادامه بدیم و امیدوارم که آخر

 

داستان زندگی من عین فصل های اول زندگیم بهاری و قشنگ باشه .

 

 

یه روز صبح بهاره کوچولو از خواب بیدار شد و رفت با مامان گلش صبحا نشو خورد بعدش

 connie_feedbaby.gif

از مامانش اجازه گرفت که بره و با رضا پسر همسایشون در طبقه ی 4 بازی کنه مامان

 

نازشم اجازه داد بهاره از پله ها بالا رفت تا رسید خونه ی دوستش .مامان رضا درو واز کرد

 

رضا هنوز خواب بود مامانش گفت وایسا صداش کنم من جلو در اتاق رضا وایساده بودم که

 

یه هو صدای خیلی مهیب و دهشت باری هممونو سر جامون میخکوب کرد مامان رضا یه

 

جیغی کشیدو رشید داداش کوچولوی رضا رو بغل گرفت و دست رضارو گرفت و به منم گفت

 

بیا  بریم بیرون من همین که اومدم بیرون دیدم مامان عزیزم که الهی دخترش قربونش بره پا

 

برهنه و با همون لباسای تو خونه سراسیمه از پله ها اومد بالا و منو با بغض بغل کرد.

 

همه ی اهالی ساختمون و همسایه ها ریخته بودن تو کوچه . آخر کوچه ی ما میخورد به یه

 

محله ی دیگه که فهمیدیم  یکی از موشکهای دشمن به اون محله اصابت کرده.ما هم مثل

 

بقیه اومدیم تو کوچه . از اون محله چنان دودی بلند میشد که انگار کل محله آتیش گرفته

 

بودو یه بند زخمی و کشته بود که با آمبولانس ها از جلوی چشمان ما به بیمارستان ها منتقل

 

میشدن .که تو حین بابای نازنینم رسید و منو محکم بغل کرد و به خودش چسبوند و هزار بار

 

خدا رو شکر کرد و گفت که من تو راه خونه بودم که از دور دیدم از سمت خونه ی ما دود

 

بلند میشه کل مسیرو با دلهره دویدم تا خونه . و وقتی مارو سالم دید از خوشحالی نمیدونست

 

چیکار کنه چون دشمن اعلام کرده بود که احتمال حمله ی مجدد به اون منطقه وجود داره

 

همه از جمله ما خونه هامونو ترک کردیم .ما رفتیم  کاخ شمس تو مهر شهر کرج ومن اولین

 

بار بود که یه همچین جایی رو از نزدیک میدیدم و برام خیلی جالب بودما تا شب اونجا بودیم

 

و بعد برگشتیم خونه من از بعد اون حادثه خونه نرفته بودم شب که رسیدم خونه دیدم تمام

 

شیشه های پنجره ی اتاق پذیراییمون خورد خورد شده بودن قفل در شکسته بود و موکد

 

حالمون از شدت فشار بیرون جمع شده بود .  

 

خوب دوستای گلم این قسمت داستان منم تموم شد امیدوارم از خوندن داستان زندگی من لذت

 

ببرید .

 

 

دوستون دارم ومنتظر نظرات قشنگتون هستم وشما هم منظر بقیه ی داستان من باشید...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:31 توسط بهار| |

سلام دوستای عسلم امیدوارم که همتون خوب و خوش و سلامت باشید

 

http://sheklak4web.blogfa.com//post/352

وای نمیدونید چقدر خوشحالم چون یه دوستی که 4 سال ازش بی خبر بودمو پیدا کردم و ....

اُتاقـکـــِ شکلکــُ تصـآویـر ِهلــــن

 

خوب عزیزان من یه راست بریم سر بقیه ی داستان بهاره ی نازنین..............

 

خونه ی ما تو یه کوچه ی پهنو بزرگ بود که سرش میخورد به خیابون اصلی بابای عزیز

 

من سر همین کوچه یه مغازه ی بوتیک واز کرده بود البته بابای من چون صبح ها اداره

 

میرفت شریکش رو مغازه می ایستاد ولی بد از ظهرا دیگه خودش میرفتو مغازه رو وا میکرد

 

منم که از خدا خواسته همش میرفتم پیش بابام مغازه دیگه همه ی دوستای بابامو میشناختم

 

منم اینقدر خوشگلو ناز بودم که همشون شدیدا دوستم داشتن ........

 

روبروی مغازه ی ما یه مغازه ای بودکه تقریبا همه چی میفروخت جورابو آلبوم عکسو از این

 

وسایل فانتزی که صاحبش یه پسر جوونی بود که فکر کنم اونموقع 27/28 سالش میشد و با

 

بابای من دوست شده بودن دیگه به همین خاطر پای منم به مغازه ی اون واز شده بود هی

 

میرفتم پیشش با هم کلی بازی میکردیم  اتفاقا ازش 2 تام یادگاری دارم که هنوز نگهشون

 

داشتم یه آلبوم عکس و یه دونه از این زرها که قدیما تو این شیشه های کوچیک دراز

 

میفروختن وای یادش بخیر چقدر خوش میگذشت ........

 

منو بابام اکثر بعد از ظهرارو با هم بودیم حتی اگه یه موقع هایی هم من مغازه نمیرفتم بابام میومد دنبالم و

 

منو میبرد با خودش. کلی پدرو دختر با هم حال میکردیم با هم آرایشگاه میرفتیم یعنی هر از گاهی منو با

 

خودش میبرد آرایشگاه خودش موهامو گردو خوشگل کوتاه میکرد

 

یه روز همسایه ی روبروییمون ما رو به دهاتشون دعوت کردن وای وای وای هر چی از اونجا بگم کم گفتم

 

نمیدونید چی بود انگار یه تیکه از بهشت خدا افتاده بود رو زمین اینا یه کلبه ی ترو تمیزو چوبی وسط این

 اُتاقـکـــِ شکلکــُ تصـآویـر ِهلــــن

ده زیبا داشتن وای که چقدر اونجا به ما خوش گذشت چه منظره هایی چه درختایی چه آب وهوایی چه

 

ابشاری خدایا خدایا من تا به این سنم رسیدم هیچ جارو مثل اونجا ندیدم یه دنیای دیگه ای بود واسه خودش

 

ما یه شب تو این بهشت زیبا موندیم البته نا گفته نماند که چون قبلش گفتن که اینجا مار داره من تا نصفه

 

های شب از ترس مار خوابم نمیبرد ولی بالاخره صبح شدو ما برای همیشه اون ده زیبارو ترک کردیم........

 

 

اُتاقـکـــِ شکلکــُ تصـآویـر ِهلــــن

خوب دوستای من تا اینجای داستانو داشته باشید من بازم با بقیه ی خاطراتم برمی گردم پیشتوم

 شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

 

دوستون دارم.......

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 2:11 توسط بهار| |

سلام خدمت دخملا و پسملای گل

 

اولا شرمنده که خاطرات قبلیم تو قالب دو تا پست تکرار شد دروغ چرا بلد نبودم یکیشو حذف کنم به همین خاطر باید ببخشید دیگه...

 شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

دوما بازم شرمنده که دیر کردم رفته بودم مسافرت تازه برگشتم عذر 

عذر عذر میخوام...

 http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

خوب گلای من بریم بقیه ی داستانمو با هم ادامه بدیم:

 

اواسط تابستون بود که عمه و پسر عمم از ارومیه اومدن خونه ی ما

 

پسر عمم مرتضی 40 روز از من بزرگتره با اینکه اونا از لحاظ مالی

 

خیلی خیلی از ما سرتر بودن ولی عمه و شوهر عمم با هم مشکل

 

داشتنو با هم نمی ساختن و این اختلافات به شدت روی مرتضی کوچولو

 

تاثیر گذاشته بود هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو ...تازه از راه رسیده

 

بودن منو مرتضی رفتیمو نشستیم شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــنپای تلویزیون و ساندویچیو که تو

 

هواپیما به مرتضی داده بودن نخورده بود نگه داشته بود تا با من

 

بخوره مشغول خوردنش شدیم که یه هو مرتضی با همون لحن بچگیش

 

گفت بهاره خوش بحالت که همچین پدرو مادری داریشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن من اون موقع بچه

 

بودم و معنی حرفشوزیاد نفهمیدم ولی این حرفش هیچوقت فراموشم

 

نشد مرتضی یه پسر مو فر فری تپل مپل با چشای درشت خوشگل بود

 

عمم اینا نزدیک 1 ماهی خونه ی ما بودن با هم میرفتیم تهران گردش

 

پارک ملت وپارک ارم منو مرتضی کلی با هم بازی میکردیم من بدون

 

غم و اون با اینکه بچه بود با یه دنیا غم.شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

 

یه روز که منو مامانمو عممو مرتضی رفته بودیم خیابون منو مرتضی

 

اونقدر بالا و پایین پریدیمو دنبال هم دویدیم شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــنکه یه هو مرتضی افتادو نگو

 

رو زمین خورده شیشه ریخته که یکی از اونا رفت توی دستش مامانم

 

که فهمید دستشو محکم گذاشت رو زخم مرتضی و زود سوار ماشین

 

شدیمو رفتیم درمانگاه حالا عمم هی میپرسه از مامانم که واسه چی

 

اومدیم اینجا که مامانم مرتضی رو بردو نشون دکتر داد و گفتن باید

 

دستش بخیه بخوره حالا مرتضی هی به دکتره میگه عمو جون کمی

 

یواشتر که با گریه ها و التماس های اون مامانو عمم هم زدن زیر گریه. شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

 

دستشو پانسمان کردن و اومدیم خونه حالا عمم میترسید که شوهرش

 

بفهمه و شروع به دعوا کردن کنه که چرا مواظب بچه نبودیو از این

 

جور حرفا...شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

 

چند روزی گذشت که یه روز بابای مرتضی سر زده اومد کرج منو

 

مرتضی هم داشتیم دم درمون بازی میکردیم که تا مرتضی باباشو دید

 

الهی بمیرم از ترس اینکه مبادا مامانشو دعوا کنه دست پانسمان شدشو

 

پشتش قایم کرد که البته بعدشم باباش فهمید و کمی به جون عمم غر زد شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

 

ولی دیگه مثل اینکه به خاطر مامانو بابام کوتاه اومد ...شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

 

دوستای نازم خیلی دوستون دارم و خیلی زود میامو بقیشو براتون

 

تعریف میکنم منتظرم باشید.....شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن.........شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 0:9 توسط بهار| |

سلام دوستای نازم

http://love-story-e.mihanblog.com/post/266http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

اولا ممنونم شکلکـــْـ هایِ هلــن که بهم سر زدین و وقتی فهمیدین تولدمه بهم تبریک گفتین

 

هزاران بار ازتون ممنونم و خدامو شکر میکنم که این فکرو تو ذهنم

 

انداخت که یه وبلاگ بسازم و از این طریق دوستای گلی مثل شما ها پیدا

 

کنم دوستون دارم عزیزانم

 

خوب کجا بودیم؟؟؟؟شکلکـــْـ هایِ هلــن

 

آهان بهاره روزهاشو به بازی با رضا میگذروند و شبها هم کنار مامانو

 

باباش و لوس کردن خودش واسه اونا سپری میکرد .شکلک های ِ هلن

 

اونروزا بد جوری تب سریال اوشین همه رو گرفته بود ما هم به طبع

 

مستثنا نبودیم و شدیدا عاشق این سریال بودیم .آخه خداییش اونموقع

 

هم برنامه های تلویزیون مثل حالا متنوع نبودن خودشم در کل 2 تا نگار

 

کانال داشتیم حالا چقدرم باهاشون ذوق میکردیم.هیچوقت یادم نمیره

 

وقتی مجری برنامه ها اعلام میکرد اکنون سریال (سالهای دور از خانه)

 

آماده ی پخشه چه ذوقی میکردیم.وای چه آهنگ قشنگی هم اول سریال

 

پخش میشد .یادش بخیر ای روزگار....نگار

 

منم یاد گرفته بودم هر وقت مامانم برنج درست میکرد از تو سبزی

 

خوردن تربچه هاشو جدا میکردم و خالی با برنجم میخوردم یعنی مثل

 

اونا منم برنجو تربچه می خوردم چه عالمی داشتم ها واسه خودم.

 

یکی از همون روزا یعنی روزی که شبش قرار بود این سریالو بده از

 

طرف اداره به بابام ماموریت دادن که باید بره اهواز فصل زمستونم بود

 

وقتی بابام میرفت منو مامانم خیلی دپرس میشدیم خودشم میدونید دیگه

 

زمان جنگ بود خلاصه ما بابامو راهی کردیم رفت غروب. موندیم منو

 

مامانم شب تنهایی نشستیم پای سریال که یه هو برقامون رفت من خیلی

 

ترسیدم تو همون لحظه همسایه ی روبروییمون که میدونست منو مامان

 

تو خونه تنهاییم چراغ به دست اومد درخونمون مامانم درو واز کرد کلی

 

خوشحال شدیم که دیگه تنها نبودیم خیلی پیشمون نشست ولی برقا

 

نیومدن همسایمون هر چقدر گفت یا شما بیاید خونه ما بخوابید یا من

 

بیام پیش شما مامان گلم قبول نکرد و گفت من از هیچی نمیترسم درو

 

قفل میکنیم و میخوابیم شما هم راحت باشید. اونا رفتن مامان درو قفل

 

کرد و همدیگرو بغل کریم که بخوابیم یه هو درو یواش زدن مامانم پا شد

 

و گفت کیه البته به من نگفت ولی من فهمیدم که کمی ترسیده بود که در

 

کمال ناباوری صدای بابای نازمو از پشت در شنیدیم درو واز کردیم و

 

بابام اومد تو و منو مامانم خودمونو انداختیم بغل بابام .

 

مثل اینکه به خاطر بارش برف جاده ها بسته شده بود و اونام برگشته

 

بودن.

 

آخ آخ بازم رفتم به اون دور دورا .وقتی این خاطراتو مینویسم کلی حال

 

میکنم باهاشون چون انگار واقعا یه بار دیگه برگشتم به اون قسمت از

 

زندگیم .و هر بار که این خاطراتو مینویسم اولین چیزی که به ذهنم میاد

 

اینه که من عین همون یا نه نه خیلی بیشتر از اون موقع ولی به همون

 

پاکی و زلالی وخلوص بچگیام عاشق مامانو بابام هستم و هنوز هم شکلکـــْـ هایِ هلــن

 

عاشق بوی تنشونم

 

و خداوندا شکرت که دارمشون و خدایا التماست

 

میکنم که تا وقتی من هستم اون ها هم باشند چون در غیر این صورت

 

دق میکنم میدونم.........

 

 

وای سرمام خوردم الان گریه هم میکنم اوضاعی شده اشکو آب دماغم

 

همه قاطی هم شدن. شکلکـــْـ هایِ هلــن

 نگار

دوستون دارم دوستای من منتظرم باشید .......شکلکـــْـ هایِ هلــن

 http://love-story-e.mihanblog.com/post/352

راستی پیشا پیش فرا رسیدن عاشورا و تاسوعای حسینی را به همتون

تسلیت میگم.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 16:57 توسط بهار| |

سلام دوستای نازم

http://love-story-e.mihanblog.com/post/266http://love-story-e.mihanblog.com/post/266

اولا ممنونم شکلکـــْـ هایِ هلــن که بهم سر زدین و وقتی فهمیدین تولدمه بهم تبریک گفتین

 

هزاران بار ازتون ممنونم و خدامو شکر میکنم که این فکرو تو ذهنم

 

انداخت که یه وبلاگ بسازم و از این طریق دوستای گلی مثل شما ها پیدا

 

کنم دوستون دارم عزیزانم

 

خوب کجا بودیم؟؟؟؟شکلکـــْـ هایِ هلــن

 

آهان بهاره روزهاشو به بازی با رضا میگذروند و شبها هم کنار مامانو

 

باباش و لوس کردن خودش واسه اونا سپری میکرد .شکلک های ِ هلن

 

اونروزا بد جوری تب سریال اوشین همه رو گرفته بود ما هم به طبع

 

مستثنا نبودیم و شدیدا عاشق این سریال بودیم .آخه خداییش اونموقع

 

هم برنامه های تلویزیون مثل حالا متنوع نبودن خودشم در کل 2 تا

 

کانال داشتیم حالا چقدرم باهاشون ذوق میکردیم.هیچوقت یادم نمیره

 

وقتی مجری برنامه ها اعلام میکرد اکنون سریال (سالهای دور از خانه)

 

آماده ی پخشه چه ذوقی میکردیم.وای چه آهنگ قشنگی هم اول سریال

 

پخش میشد .یادش بخیر ای روزگار....

 

منم یاد گرفته بودم هر وقت مامانم برنج درست میکرد از تو سبزی

 

خوردن تربچه هاشو جدا میکردم و خالی با برنجم میخوردم یعنی مثل

 

اونا منم برنجو تربچه می خوردم چه عالمی داشتم ها واسه خودم.

 

یکی از همون روزا یعنی روزی که شبش قرار بود این سریالو بده از

 

طرف اداره به بابام ماموریت دادن که باید بره اهواز فصل زمستونم بود

 

وقتی بابام میرفت منو مامانم خیلی دپرس میشدیم خودشم میدونید دیگه

 

زمان جنگ بود خلاصه ما بابامو راهی کردیم رفت غروب. موندیم منو

 

مامانم شب تنهایی نشستیم پای سریال که یه هو برقامون رفت من خیلی

 

ترسیدم تو همون لحظه همسایه ی روبروییمون که میدونست منو مامان

 

تو خونه تنهاییم چراغ به دست اومد درخونمون مامانم درو واز کرد کلی

 

خوشحال شدیم که دیگه تنها نبودیم خیلی پیشمون نشست ولی برقا

 

نیومدن همسایمون هر چقدر گفت یا شما بیاید خونه ما بخوابید یا من

 

بیام پیش شما مامان گلم قبول نکرد و گفت من از هیچی نمیترسم درو

 

قفل میکنیم و میخوابیم شما هم راحت باشید. اونا رفتن مامان درو قفل

 

کرد و همدیگرو بغل کریم که بخوابیم یه هو درو یواش زدن مامانم پا شد

 

و گفت کیه البته به من نگفت ولی من فهمیدم که کمی ترسیده بود که در

 

کمال ناباوری صدای بابای نازمو از پشت در شنیدیم درو واز کردیم و

 

بابام اومد تو و منو مامانم خودمونو انداختیم بغل بابام .

 

مثل اینکه به خاطر بارش برف جاده ها بسته شده بود و اونام برگشته

 

بودن.

 

آخ آخ بازم رفتم به اون دور دورا .وقتی این خاطراتو مینویسم کلی حال

 

میکنم باهاشون چون انگار واقعا یه بار دیگه برگشتم به اون قسمت از

 

زندگیم .و هر بار که این خاطراتو مینویسم اولین چیزی که به ذهنم میاد

 

اینه که من عین همون یا نه نه خیلی بیشتر از اون موقع ولی به همون

 

پاکی و زلالی وخلوص بچگیام عاشق مامانو بابام هستم و هنوز هم شکلکـــْـ هایِ هلــن

 

عاشق بوی تنشونم و خداوندا شکرت که دارمشون و خدایا التماست

 

میکنم که تا وقتی من هستم اون ها هم باشند چون در غیر این صورت

 

دق میکنم میدونم.........

 

 

وای سرمام خوردم الان گریه هم میکنم اوضاعی شده اشکو آب دماغم

 

همه قاطی هم شدن. شکلکـــْـ هایِ هلــن

 

دوستون دارم دوستای من منتظرم باشید .......شکلکـــْـ هایِ هلــن

 http://love-story-e.mihanblog.com/post/352

راستی پیشا پیش فرا رسیدن عاشورا و تاسوعای حسینی را به همتون

تسلیت میگم.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 16:56 توسط بهار| |

سلام دوستای نازنینمhttp://members.cox.net/jecoulter/frameset/images_portfolio/17_birthday_girl.gif

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدم کنار بالشم یه یادداشت دیدم که روش نوشته شده بود از طرف مامان و بابا کاغذو واز کردم وشروع کردم به خوندن : با آمدنت به زندگیمان معنا دادی امید روزها و شبهای عمرمان شدی با خنده هایت شاد و با گریه هایت غمگین شدیم خدارا برای آمدنت اگر سالها شکر کنیم باز کم است

دوستت داریم عزیز مامان و بابا (تولدت مبارک)06300000

 

اشکم سرازیر شد بدو بدو رفتمو مامانمو محکم بغل کردم و ازشون  به خاطر تمام زحماتشون طی این 28 سال تشکر کردم

 

از خدا هم ممنونم به خاطر اینکه این دو فرشته رو به عنوان پدرو مادرم روی زمین به من داده

 بهار-بيست دات كام   
تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

عزیزانم دوستون دارم وتا آخر عمرم مدیونتونم .آهان اینکه کادوهام چی بودن و جشن کوچیکمون چه جوری بوده و چقدر بهمون خوش گذشته بمونه واسه ی همون قسمت داستان................

 smileys

وای وای داشت یادم میرفت خاله کوچیکم( فری چش قشنگ)خودمم صبح بهم زنگ زد و کلی واسم (بانو تولدت مبارک .خانوم تولدت مبارک) خونده قربونش بشم خیلی دوسش دارم تو عزیز دل خواهر زادتی دوستت دارم 00800000ایشالله عاقبت به خیر بشی خاله فروغ خوشگلم.آخ آخ خاله کتیمم زنگ زد و امسال واسه اولین بار دختر خوشگلش با اون صدای نازش بهم تبریک گفت الهی بهاره فداش بشه اون جیگر منه دوستون دارم و از همتون ممنونم

بهار-بيست دات كام   
تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 jotge9u44pp2tc04zjal.jpg

حالا بریم که داشته باشیم بقیه ی داستانمو....

 

من 4 ساله شده بودم و قرار بود که فردا اسباب کشی کنیم بریم یه خونه ی دیگه مامانم کمی ناراحت بود چون تازه به محله همسایه ها عادت کرده بود آخه از وقتی رفته بودیم اونجا خونواده ی ما با خونواده ی وحیدو پیام اینا خیلی ایاغ شده بودیم و به طبع دوری از اونام ناراحت کننده بود .

به هر حال فردا شد و ما اسباب کشی کردیم این خونمون خیلی قشنگتر و بزرگتر و دلبازتر بود وای که من از این خونه چقدر خاطره دارم و چقدر دوسش دارم خونمون یه اپارتمان 4 طبقه ی 2 واحدی بود واحد ها هم تو هر طبقه روبروی هم بودن ما خیلی زود تونستیم جابه جا بشیم و به همون سرعتم با همسایه ی روبروییمون اشنا شیم خود صاحبخونه هم تو طبقه ی 4 زندگی میکردن که 2 ته پسر داشت رضا که از من 1 سال بزرگتر بود و رشید که فکر کنم اون موقع 9 ماهش اینا بود من خیلی زود با رضا دوست شدم رضا یه پسر بور با چشای آبی و خیلی لوس بود به قول مامانم اکثر دوستای بچگی من پسر بودن نمیدونم شاید به خاطر همینه که من الان با پسر جماعت خیلی راحتم مثلا وقتی با پسرای فامیل حرف میزنم احساس نمیکنم دارم با یه پسر می حرفم فکر میکنم اونم یه دختر عین من .

 

دوستای نازم تا اینجارو داشته باشید بقیه شم تو راهه............

 

 

 

دوستون دارم چون میدونم شمام منو دوست دارین

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 22:3 توسط بهار| |

سلام دوستای عزیزم

 

وای شرمنده خیلی دیر کردم قبول دارم منو می بخشید؟

 

اولا که مهمون داشتیم و سرمون بد جوری شلوغ بود .ثانیا دروغ چرا

 

تلفنمونم قطع شده بود .ثالثا خودمم یه جور نا فرمی بی حوصله و بی حال

 

بودم البته الانم هستم ولی نه به اون شدت ایشالله وقتی رسیدیم به این

 

قسمت داستان واستون علتشو تعریف میکنم.

 

 

خب ناز پسرا وعسل بانو ها موافقین ما بقی داستان بهاره رو ادامه بدیم؟

 

با گذشت روزها بهاره هم بزرگ میشد هم شیرین زبون تر وهم خوشگلترو

 

نازتر .بابای مهربون بهاره برای دختر کوچولوش یه سه چرخه که به شکل یه

 

موتور کوچیک قرمز رنگ با دسته های مشکی بود خریده بود .

 

بهاره دیگه از خوشحالی سر از پا نمی شناخت کارش شده بود بازی با سه

 

چرخه اش .

 

مامان گلم میگفت بهارم فقط تو حیاط بازی کن تو کوچه نرو خطرناکه .

 

 

بهاره هم به حرف مامانش گوش میدادو فقط تو حیاط بازی میکرد.

 

 

از حیاط 6-7 تا پله می خورد واسه زیر زمین . تو یکی از این روزا وقتی

 

مشغول موتور سواری بودم یه هو از پله ها افتادم پایین .

 

 

از صدای افتادن من و مامان مامان گفتنم مامانم بدو بدو اومدو الهی فداش

 

بشم چقدرم ترسیده بود منو بغلش گرفتو بهم گفت جاییت درد نمیکنه که گلم

 

منم گفتم نه .بعد دیگه مامانم گفت این سمت حیاط بازی نکن .

 

این ماجرا ختم به خیر شد ولی بعد اون ماجرا الان که فکر میکنم نمیدونم تو

 

مغز فندوقیم چی میگذشت که هی میرفتم با همون موتورم تا نزدیکی اونجا و

 

خودمو پرت میکردم پایین یه بار دیگه مامانم اومدو درم اورد ولی دیگه از

 

بارهای بعدی خودمو مینداختم اونجا و بعد پا میشدم خودمو میتکوندم و

 

میومدم بالا باور کنید الان خندم میگیره جالبیش اینجاس که به حول و قوه

 

ی الهی هیچیمم نمیشد نمیدونم شاید از همینش خوشم میومد.روزها از پی

هم میگذشتن تمام اون روزهامو دوست دارم تک تک دقیقه هاو ثانیه هاشو .

 

چون هیچی از دنیا نمی فهمیدم تمام عشم این بود که اسباب بازی هامو  

بچینم و با عزیز ترینم مامان گلم مهمون بازی کنم . آخه جالبیش اینجاس که

 

همیشه هم تو بازی ها من مامان میشدم.دلخوشیم این بود که بابای نازنینم از

 

سر کار بیادو از سرو کولش بالا برم .smileys

 

وای وای که چقدر زود همه چی تبدیل به خاطره میشه .

 قشنگترین و بهترین شکلکها

دوستای خوشگلم تا این قسمت داستانمو بخونید امیدوارم خوندن خاطرات

 

من واستون شیرینو لذت بخش باشه و حوصلتونو سر نبره .

 

قول قول قول که دیگه دیر نکنم .

 

دوستون دارم   دوستون دارم   دوستون دارم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 14:32 توسط بهار| |

سلام دوستای خودم چطور مطورین؟

 

 

وای دیگه راه افتادم زود زود دلم واستون تنگ میشه ...

 

 

الان خیلی خوشحالم خیلی چون فهمیدم که سمیه ی نازم و داداش عزیزم دارن مامانو

 smileyssmileyssmileys

بابا میشن به خدا از خوشحالی گریم گرفت دوستون دارم تا ابد و از حالا به بعد واسه

 

هر سه تا تون دعا خواهم کرد .

 

 

از طرف بهار جون به نی نی کوچولوی نازمون عزیزم اولا شکفته شدن اولین گلبرگای

 

وجودت مبارک ثانیا عزیزم هزار بار تو بطن مامانت خدارو شکر کن به خاطر اینکه

 

رضا و سمیه باباو مامانتن مطمئن باش که این بیرون بهترین ها چشم اتظارتن پس

 

اصلا استرس نداشته باش و سعی کن به خودت برسی و تپل مپلو خنده رو بیای

 

پیشمون ما همه دوست داریم و بی صبرانه منتظرت هستیم تو نی نی کوچولوی

 

مایی .

خوب دیگه بریم و ادامه بدیم بقیه ی داستان بهاره رو ...

 

 

موافقین؟

 

 

خوب نزدیک 1 ماه بود که ما تو ارومیه بودیم خیلی خیلی بهمون خوش میگذشت

 

یه روز دم دمای صبح بابای بهاره کوچولو از ماموریت برگشت بهاره از خوشحالی سر

 

از پا نمیشناخت بابا 3 الی 4 روزیم موند و بعد گفت که دیگه باید برگردیم کرج

 

مامان بهاره کوچولو چون بعد 1 ماه داشت خونوادش رو ترک میکرد خیلی ناراحت

 

بودو موقع خداحافظی کلی گریه میکرد حالا یه چیزی بهاره اینا چون تو کرج مستاجر

 

بودن مامان بهاره اجازه نمیداد که تو خونه بدو بدو کنه به خاطر همین لحظه ای که

 

مامان داشت کفش پای بهاره کوچولو میکرد که برگردن کرج بهاره با همون لهن

 

بچگی گفت ماما بابا تو رو خدا 1 دقیقه بزارین من برای آخرین بار 1 دور دیگه خونه ی

 

دایه اینا بدوم  دایه (به مادر بزرگم میگم) حالا مامان اینا مادر بزرگم اینا با اینکه  

غمگینو افسرده بودن از حرف من همه زدن زیر خنده ولی مادر بزرگم هم گریه میکرد

 

و هم میخندید و منو محکم بغلم کرد و خداحافظی کردیم و...

 

 

به قول بابام مامانم همیشه تا نصفه های راه دپرسو افسردس و با هیشکی

 

نمیحرفه ولی بعد که دیگه راه نصف شد انگار که دیگه خودشو راضی به این جدایی

 

میکنه نا گفته نماند که مامان من هنوز که هنوز بعد 30 سال همین جوریه

 

 

چند ماهی از برگشتمون گذشته بود که یه روز سر ظهر بابا که خسته از سر کار

 

اومده بود و نهارشم خورده بود میخواست بخوابه که بهاره کوچولو نمیذاشت دوس

 

داشت با باباش بازی کنه اینقدر سرو صدا کرد و اینور اونور باباش خودشو انداخت

 

که یه هو بابای بهاره کوچولو ناراحت شد و بالششو انداخت واسه بهاره که یه دفعه

 

بهاره  خنده ی شیطنت آمیزی کردو گفت اهان همین بازیو دوست دارم بیا این بازیو

 

کنیم که دیگه باباو مامان بهاره با خنده بهارشونو بغل کردن و بیچاره بابام دیگه از

 

خوبیدنش گذشت و شروع به بازی با بهارش کرد..

امیدوارم خوشتون اومده باشه

 

 

 

دوستون دارم smileyssmileys

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 17:54 توسط بهار| |

سلام دوستای گلم خوفین؟

 

ایندفعه دیگه زود اومدم نمیدونم خوشحال شدین یا نه ...                                                                        

 

 

به هر حال

 

بهاره 3 ساله شده بود

 

ما اون موقع یه همسایه ی دیوار به دیوار داشتیم که 2 تا پسر داشتن پیام و

 

وحید . وحید 1 سال از من بزرگتر بود وپیام 5 سال بزرگتر من با جفتشون

 

دوست بودم گاهی من میرفتم خونه ی اونا گاهی اونا میومدن خونه ی ما خلاصه

 

دنیایی داشتیم واسه خودمون بابای من کارمند ارتش بود و به خاطر شغلش اکثرا

 

 ماموریت میرفت وقتی بابا ماموریت میرفت مارو میبرد میذاشت ارومیه خونه

 

مادر بزرگم اینا من عاشق اونا و خونشون بودم .

 

آخه من یه خاله دارم که از خودم 2 سال بزرگتره و عاشقانه دوسش دارم ما از

 

همون بچگی خیلی با هم جور بودیم مامان من نامزد بوده که خاله فروغم به دنیا

 

میاد. به خاطر همین مامانمو بابام یه جور خاصی دوسش دارن منم که چون

 

تقریبا همسن بودیم خیلی دوسش داشتم یه خاله کتایون و یه دایی همایونم داشتم

 

که اونا رو هم عاشقانه دوسشون داشتمو دارم اون موقع داشتن واسه کنکور

 

درس میخوندن خونه ی مادر بزرگم اینا که میرفتیم انگار دنیارو به من میدادن

 

میدونین چون ما تو کرج غریب بودیم و کسی و نداشتیم به خاطر همین خیلی

 

حوصلمون سر میرفت ولی تو ارومیه کلی فامیلو آشنا داشتیم از اون طرفم خونه

 

ی اون یکی مادر بزرگمم اونجا بودن من فقط یه عمه دارم که اون موقع اونم

 

ازدواج کرده بود و یه پسر داشت که 40 روز از من بزرگتر بودخلاصه حسابی

 

سرمون شلوغ میشد و منم که از خدا خواسته کلی حال میکردم فقط تنها مشکلی

 

که بود دوری از بابام بود خیلی دلم براش تنگ میشد .

 

حالا یه چیز جالب براتون بگم من بچه ی خیلی شیطونی نبودم ولی خیلی اهل

 

بازی کردن بودم حالا بر عکس من فروغ (خالم)اصلا اهل بازی نبود 1 ساعت

 

التماسش میکردم تا بیاد با هم مهمون بازی کنیم خلاصه بعد کلی التماس منو

 

مامانمو مادر بزرگم که هی میگفت فروغ فردا میرن باز تنها میمونی میومد .

 

حالا وسط بازی جای حساس که دیگه قند آب میشد تو دل من از خوشحالی بازی

 

قشنگمون یه هو میگفت بسه حوصلم سر رفت من گریه میکردم که یه کم دیگه

 

بازی کنیم ولی دیگه زیر بار نمیرفتsmileys

 

با افسردگی اسباب بازی هارو جمع میکردیم یادش بخیر چه عالمی بود...

 

 

هی........

 

 

 

دوستای عسلم امیدوارم خوشتون اومده باشه از این قسمت داستان بهاره

 

 

 

دوستون دارم شاد باشید

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 17:19 توسط بهار| |